|
سرزمین من همین لبخند های توست که میانه ی جز و مد نگاهت گیر میکند
نمیداند بیاید یا برود
باشد یا نباشد
بخندد یا...
یا...
یا...
بخندد
احساس روزهای پیری در نگاهم موج میزند
دیگر لبخند هایم طعم جوانی نمیدهد
دستم را بلند میکنم
و صدایم را هم...
تو میدانی که باید...
هر بار نام اعظمت را برده ام شده است
این بار یا میشود
یا...
یا...
یا میشود
این دل به هیچ صراطی مستقیم نیست
یه هیچ لبخندی جز تو خودش را نمیفروشد
سال نو ات مبارک
امسال بر من بخند تا بهار شود
"سید علی ضیا "
دستم به سمت تلفن می رود و باز می گردد ، چون کودکی که به او گفته اند شیرینی روی میزمال مهمان است . پس خستگی کوچکت که در رفت بی زحمت نگاهی به در بینداز. عاشقت چشمش به در است که در بزنی یا تلفن . بی تو تمام لحظه های من خیس اند ، تمام لحظه های من . با چوب های خیس چه آتشی روشن کنم . بیا و بپیچ به کلمه ها که بی تو نَم کشیده اند . بی تو تمام لحظه های من خیس اند . بیا و بی راه ها را ، راه کن. بن بست ها را کوچه . بیا و دنیای مرا به دنیای عشق تبدیل کن و من قول می دهم پای تمام قدم های آمدنت تا آخرین نفس بایستم . بیا دنیا خیلی دارد با من شوخی می کند بی تو . بیا و عشق را جدی به دنیایم هدیه کن .
علی ضیا
غم با دوحرف کمتر از شادی حرف زیادی می زند یک غم جوان آمده سراغم . نبودن تو، نه ، بودن تو یک غم سرحال ، سربه راه ، سرخوش ، مشتاق برای به سخره درآوردن تمام دیده هایم . من پیرتر از روزگار جوانیم . پی یک حبه حرف شیرین چای تلخ نبودنت را سر می گشم . هرصبح ، هرظهر ، هرعصر ، هرشب . غم با دوحرف کمتر از شادی حرف زیادی می زند و من مثل قند برای تو حرفها دارم اگر قدم رنجه کنی به دلم بازگردی تا دوباره عاشقت شوم .
علی ضیا
تازه داریم می رویم . تا افق پیداست ، تا آسمان تماشایی است ، تا زمان نایستاده ، حتی اگر نای رفتن نباشد . خاطره می سازیم ، خاطره قد تمام کنار هم نبودن ها ، اندازه تمام شب گریه های تنهایی ، شاید هم بیشتر . راستی یادت هست گفتند اگر جاده از تمام قدمهامان جان بیفشرد ؟... گفتی همسفر که تو باشی جاده بهانه است . تو گفتی فانوس بردار چراغ راه شود . گفتم شب ما مهتاب باران است ، نقره ای ، روشن ، سخاوتمند . آنقدر که فانوس خجالت زده شود . اگر باران ببارد چتر می شوم و تیغ برانت هنوز که بی رمغمان کند سایه بان سرت . جا بمانی می مانم . حتی اگر سالها ... . رفیق راه کوله بار هم برندار . دم در برایت بقچه های گذاشته ام . مشتی چمن که برکشی و طراوت بهار قوت قدم هایت شود . جرعه ای زلال آب که وقت خستگی یاد آور عهدمان باشد . برای رفتن آبی که پشت سرمان نریخته بود . چند وجب خاک از سر کوه بلند که اصالت عزممان را فریاد کند. راسنی یادت هست پرسیدی اگر مسیری بن بست را دیدیم ؟ گفتم بر می گردیم . مقصد خود جاده است . جا بمانی می مانم حتی اگر سالها...
علی ضیا
با هر بهانه و حوسی عاشقت شده است
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
چیزی زماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای ، نفسی عاشقت شده است
ای سیب سرخ غلط زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شدهاست
پر می کشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده است
آیینه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
علی ضیا
عمرم به دوچشم بی پناهت بند است
لبخند تو مرموزترین لبخند است
یک عمر به یک لحظه به هم می ریزد
شیطان شده ای ، لباس آدم چند است ؟
رد می شوی و قصه زهم می پاشد
من هرگسلم به زلزله پابند است
من قصه نگفته با تو تعبیر شبم
تو اخم بکن برای من لبخند است
کلام آخر:
لبخند تو دیر زمانیست ندیدم ، یک بار دگر خانه ات آباد بگو سیب . بیمار خنده های توأم بیشتر بخند.
من عاشق این شده ام که وقتی چشمانت می رود تا دور ، بنشینم و به دور خیره شوم تا سهم نگاهت عذاب من شود.
من عاشق این شده ام که وقتی بیداری ات را صبح اندازه می گیرد ، خورشید عکسش افتاده باشد در آیینه اتاق و من تو را ببینم ، تورا از زخم پنجره که داری خورشید را از پنجره اتاقت دور می کنی .
من عاشق این شده ام که دوستت داشته باشم و با هر صفحه سرنوشت برای شوخی هم که شده قایقی بسازم ، کاغذی که مرا ببرد تا تو و سرنوشت را برساند به سرنوشت لبخندهایت .
من عاشق این شده ام که عاشقت باشم ، اگر عیبی ندارد
|